
بنام خدا
ما دیده به بد نمی خراشیم
ما نیکی او به خلق گوییم
تا هردو دروغ گفته باشیم
سرنوشت حبیب
سرنوشت نوشتو نوشت
از دوری دوست و ویرانیعشق نوشت
بدوخوبش را نمی دانم کی نوشت
هرچه نوشت بدوخوبش را با هم نوشت
نوشت که ببینی آینه ی سرنوشت
هرچه نوشتی او هم آخر نوشت
خودم نوشتم که بشود ویران عشق
سرنوشت عشق مرا دیدواین گونه نوشت
نوشت که دور شود ازمن عشق
ولی شدم دلتنگ از دوری عشق
فراموشی عشق را برای دوستم نوشت
دوستم ندید دلتنگم از دوری عشق
دوستم رفت و از تنها ماندنم نوشت
ولی خدش نشد دلتنگ از دوری عشق
چون او با کس دگر از عشق نوشت
نوشت که قلبی ساده شکست در این عشق
ولی نمی خواستم سرنوشت را با این سرشت
سرنوشت فقط دل شکستن مرا نوشت
من هم قلم بر داشتم و نوشتم از عشق
که میشکنم هر چه دل بی رحم را با عشق
با دست خت خدش می بایست نوشت
که بهتر بخاند مرگ خود را دراین سرنوشت
با دست خط او کم رنگ نوشتم از عشق
ولی خودش پرنگ کرد و این گونه نوشت
نوشت که بشیم با هم و بسازیم زندگی با عشق
خودش نوشت و پاک می کرد و دوباره مینوشت
مینوشت که با کس دگر باشد و با من بسازد آشیانه ی عشق
پاک کنی بر داشتم و پاک کردم هر چه چرت و پرتی که نوشت
خودم از دور ماندن او نوشتم و عشق
ولی کس دگر برای آشیانه نوشتم با عشق
قلم را دادم به سر نوشت از زیاد بودن عشق
سرنوشت دوباره از دور ماندنم از عشق نوشت
نوشت که فراموش کنم زندگی را با عشق
ولی گشتم دنبال عشق در سرنوشت
سه سوته پیدا کردم یه عشق خوب در سرنوشت
ساختیم قصر خیالی در این سرنوشت بعشق
آن هم از دست خط خودش برایم نوشت
نوشت که مرا می خواهد با عشق
ولی من یواش می خاندم از عشق
که نشنود و غرق نشود دردریای عشق
ولی نمی دانستم دوست دارد شنا در عشق
آنقدر گشت به دنبال دریای عشق
که آخر خسته شد از عشق و سرشت و سرنوشت
ولی به انتضارش نشستم با عشق
آنقدر نشستم که خسته شدم از زندگی با عشق
گفتم ای دوست چرا خال لبت اینجوریست
خال من شفاف است پیدا نیست
گفتم:من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
تو نگفتی:چشم بیمار مرا دیدو بیمار شدی
بیا باز بگزر از آن کوچه تو بگزر از ما
که دوباره ببینی مرا
تو که افسرده نبودی تو به چند
این نچند است که در آیی تو به بند
این گره دست منهم را بسته
من از آن روز شدم دل خسته
شاعری از حبیب
نمی خوام بی عشق بخونم
نمی بی عشق فردا بخونم تو نور فردا
نمی خوام تاریک بمونم
نمی خوام خسته بخونم
نمی خوام تو موج دیروز
دیگه از فردا بخونم
نیخوام عشقی بمونه
نمی خوام برام بخونه
نمی خوام صدای اونو
دیگه از حیاط خونه
نمخوام چشمامو دیگه
که ببینه رنگ شب رو
نمی خوام تاریکی و غم
بپیچه تو خونه ی من
نمی خوام که نور مهتاب
بتابه تو شیشه ی خواب
نمی خوام حرفی بمونه
بین من و اونو مهتاب
من میخوام ساکت نباشم
بخونم تو موج بی غم
که بشم دیونه تر از
صدای تاریکی شب
من میخوام عاشق بمونم
ولی با یه عشق دیگه
که مثل یه نور مهتاب
بپاشه تو شیشه ی خواب
من میخوام دیونه باشم
مثل بادهای خزونی
مثل ابرای بهاری
مثل برف زمستونی
بزنم تو شیشه و در
بخونم پیرم در اومد
که بگم عاشق نباشید
جز از اول تا آخر
که بگم وسط اون راه
راهی هست برای هردو
نه برای من تنها
که نشم تنهای تنها
تو باید پیشم بمونی
که واسم از عشق بخونی
تو باید تو شبهای سرد
توبشی خورشید واسه من
تو باید از عشق بخونی
ولی اینجوری نخونی
که برم و باز بیام من
که نشی از عشق پشیمون
من میخوام یه عشق ساده
که واسم از گل بخونه
که بگه عاشق میمونه
بشه مثل من دیونه
شعری از حبیب
برو ای دوست برو![]()
برو ای دختر پالن محبت بر دوش![]()
![]()
![]()
دیده بر دیده ی من مفکنو نازم مفروش![]()
![]()
![]()
![]()
به خدا سیرم سیر![]()
![]()
![]()
به خدا سیرم ازاین عشق دوپهلوی توپست![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تف بر آن دامن پستی که تورا پروردست![]()
کم بگو جای تو کو مال توکو بندهی زر![]()
![]()
![]()
![]()
کهنه رقاسی وحشی صفت زنگی خر![]()
![]()
![]()
![]()
دل من چون دل تو صحنه ی دلغکها نیست![]()
![]()
![]()
چشم من مسخره ی این همه چشمکها نیست![]()
![]()
احمدی آمد برم گفت من کیم![]()
گفتم ای احمد تویی جانو تنم![]()
چون توهستی چوبی خوب چوبی ببین![]()
دل نگیر از هرچه دیدی بر زمین![]()
![]()
تو در این کارکاه چوبی میسازی میزو قلم![]()
بنویس از هرچه آمد بر سرم![]()
بودنم با بودنت نابود بود
بودنت با بودنم نیلگون بود
هرچه بادا بود بودی ای نبود
هرچه بودی بودی و حالا نبود
گرچه بودن هیچ بودی جز نبود
بودنت چون باد نابود می بود
بشنو ای هیچکس که از نبود نبود
هرچه نابود کرده بودی بد نبود
چون درونم جز تو و عشقت نبود
هرچه بودم هیچ بود بهتر نبود
بودنم با بودن تو نیست بود
هر چه بودم بودی و حالا نبود
بودنم با بودنت چون باد بود
بادی چون باد خزان بودی ای نبود
جز نبود تو کسی نبود نبود
هرچه بودم دود کردی ای نبود
من خودم را دود کردم از نبود
دود کردم تا شود عشقم نبود
چون نبودی خواستم عشقم نبود
گر تو بودی هیچ دم نبود نبود
بودن من بس نبود گر هرچه بود
بودن تو کم ببود هر جا که بود
بودنم با بودنت هیچی نبود
شاعر عاشق کشی آورد چو دود
شاعر بود و نبود و عشق و دود
بودن هرکس بود او می کند نابود و دود
چون تو کردی عشق من نابود و دود
من بکردم هر چه بود و نابود را یکجا نبود
ای تو که نابود بودی در تو بود
عشق من در قلب تو که کس نبود
چون تو نابود گرببودی هر چه بود
گرچه بودی بود بودی ای نبود
حال که نیستی من نبود نیستم نبود
هرچه بودی خوب بودی سک نبود
نبودی دیگر بیامد در برم گفت ای تو بود
بودن من نیست بود حالا تو بود
گفتم ای هر چه نبود و بود جز بادی نبود
بادی آمد برد آن بود و نبود
بودن تو بس نبود از دود و بود
بودن تو دود بود قلبی نبود
گرتو بودی قلبی از دود و نبود
من ببودم بودنت چون برگ بود
آه که از نبود من شد هر چه دود
گر ببودم از نابود و دود رنگی نبود
بودی تو نا بود بودی پیش دود
من ندیدی از ببودی گریه کردم تا نبود
بودنم با بودن تو بس نبود
بودن من باد باید بود تا راند یه دود
من ببودم طفلی با بودو نبود
هر چه بودم جز نسیمی خوش نبود
گر مرا حالا ببینی بود و نابود بودن و دود و نبود
گر چه بستی کم نبستی از نبود
بیشتر و بیشتر ببینی از نبود
جز خودت بودی چو نا بودگر نبود
بودن تو با نبود و دود وبود
هرچه بودی آوردی چو دود
در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال من پرنده پر نمی زند
کسی به جز خشخش برگ به گوش من نمی زند
به به سایه های بی کسی یک نور سر نمی زند
کسی به جز گلایه ها به دلم سر نمی زند
به جز هسرت و غمت به قلبم سر نمی زند
به جز یه قطره اشک غم به چشمم سر نمی زند
به جز غبار بی کسی به سینهم سر نمی زند
دیوان حبیب
بی تو من هر روز از شبها شکایت میکنم
بی تو من هر وقت از ساعت شکایت می کنم
بی تو من عشق را حکایت میکنم
بی تو من بی عشق عادت میکنم
بی تو من اشک را فدایت میکنم
بی تو من سردم جاکت میکنم
بی تو من دزدم که غارت میکنم
بی تو من از دل شکایت میکنم
شعری از دیوان حبیب
.jpg)
.jpg)
جودی تو کشتی منو با این موهالت
کاش تو میزدی یه شونه تو موهات
نوک موهات منو پیچوند تا کلهی سیات
توی این کله چی هستش که پیچونده این موهات
بابا لنگ دراز با دیدن موهات
قد علم کرد و اورد شونه برات
در و غصه ی تو و بی کسی هات
منو میبره تو رویا با نگات
من همونم بابا لنگ دراز قصه هات
من میخوام روح و تن و حس و نگات
بریم و باهم بسازیم شهری رو با اون صدات
بریم و بمونیم تا ابد تو قصه هات
نگام میخواد باشه یه عمر توی نگات
بخونی از شادی ها وشنگولی با اون صدات
بریم و بچرخیم تو دیارقصه هات
بریم تا بچینه رنگ خوشکلی رو اون نگات
توی دشت مهربونی بپیچه اون صدات
شاعر سید حبیب علمدار
.jpg)
آسمونو رنگ چشمون تو کرد
اون دو تا زلف سیاه تو رو دید
شبا رو رنگ دو زلفون توکرد
خدا وقتی گریه های منو دید
از دو تا چشمای من ابرا رو ساخت
بس که دید بارون اشک چشمو
از دو تا چشمای من دریا رو ساخت
خدا راز ما رو از نسیم شنید
اون کتابو اسمشو قصه گذاشت
دید که دوری تو خون کرده دلم
اسم دوری رو رو غم و غصه گذاشت
گل لبخند تا نشست روی لبات
واسه فصل بوسه ها بهار آورد
تا سرما رنگ گرفت رو گونه هات
از باغ دل یه سبد انارو برد
تو مثل یه اتفاقی کی شهریور میخوا بیوفته
مثل اون درس تلخی که یه کلاس ازش میوفته
مثل یک کتاب زردی که نشسته روی میزم
مثل اشکایی که آروم میچکن بر روی میزم
مثل یک حقی قت توی کتاب
منو با خود میبره توی رویا این خواب
ریاضی من به تو می اندیشم
نه به نجاری خویش
ازتوی کیف تورا میبینم
کی گرفتی مرا در بر خویش
من وضو با نفس خیال تو می گیرم
وتورا میخوانم
وبه شوق فردا که تورا میافتم
چشم به راه میمانم
درس من پاره ای از درسهای توست
وقشنگ ترین شبی بی ستاره شب امتهان توست
توف به مرامت ریاضی ازسرتم زیادیم
ببین چجوری بی تو من دو باره جون می گیرم
فکر نکنی نباشی بدون تو میمیرم
برای من چی هستی یه دفتر سیاهی
آخر آشو لاشی تو زادهی بیکاری
خشرویان دیرینه و چند
می گریستند ومی رفتند![]()
![]()
درکویسار بدبختی و نکبت![]()
![]()
همچون کپک بی پرو بال می جستنند![]()
به یاد روزهای خنده و شادشان![]()
![]()
همچون گربه ی دم بریده می جستند![]()
دلش خوش بود به یاد وسال![]()
ولی خودش به عشق رید به هر حال![]()
![]()
شاعر سید حبیب علمدار![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هرآنجا هر مکان هرجا نباشی![]()
هراسانم و حیران و بی حالی![]()
حراسان تا حرازان![]()
![]()
منتهی از چوب گردان![]()
در خیال جان آنان![]()
شاعرم چون هرزه گویان![]()
مینویسم اندراین شهر خرابه![]()
میبرم چون باد شامه![]()
مینویسم از تو : دیوانه![]()
تو بودی چون ترانه![]()
در خیال من دیوانه![]()
شاعر سید حبیب علمدار
دل من خسته شده دستو پاهام جون نداره![]()
دوست دارم برم یجا که آدماش![]()
دل همدیگه رو نشکنن و عشق نشه آشو لاش![]()
دلم میخواد یکی باشه بهم بگه دوست دارم ![]()
دلم و ببره ولی نگه یه دل دیگه دارم ![]()
دوست دارم که دست تو باشه توی دستای من ![]()
دلت هم پیش من باشه.دیگه هیچی کم ندارم ![]()
من دیگه خسته شدم از زمونه وآدماش![]()
دوست دارم بگیرم هال اینو اونو و دختراش
من میخوام عاشق نشم هیف که دیگه دیر شده![]()
هرکی میخواست شکست.این دل دیگه تیره شده![]()
![]()
من میخوام زمونه رو عوض کنم که یجور دیگه باشه ![]()
من یکی رو میخوام که شب و روز باهام باشه![]()
![]()
![]()
باهم بگیم از خوبی ها و خوشکلی![]()
غم وغصه رو بزاریم کنار.بریم دنبال خوشی![]()
![]()
![]()
ولی هیف که جرعت گفتن عشقو نداری![]()
نمیتونی بگی دوسم داری ولی خوب میدونی![]()
که من دوست دارم عاشقتم بامهربونی![]()
ولی هیف کم جرعتی حرف دلت رو نمی زنی![]()
من میدونم که منو دوستم داری خوب می دونم![]()
ولی باید با زبون بگی ![]()
که دلم شاد بشه فرار کنه از دست غم![]()
![]()
تورو تو بغل بگیرم تا بشیم یکی باهم ![]()
![]()
شاعرسید حبیب علمدار ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عشق من عشقای ما
همه شیرین بود و رفت
عشق من عشقای ما
مثل ابرای بهاری زود رفت
مثل گل برگ بهاری که میگه باید رفت
چکنم باید رفت
همه را برد از یاد
مثل صفحه ی اول کتاب
چکنم باید دید
رنگ پاییزی شب
هرچه تلخی و بدی هست همه را باید دید
چه کنم کاری نیست
که شود با دستکم
دستها کاری نیست
سر نوشت است که هست
می برد از یادم
هر چه عشقی که هست
چه کنم کار من است
دل سپردن به کسی
دل شکسته همه مال من است
دل من خورد شدست
دل به تاریکی بست
در دل را دگر باید بست
در دل را مهکم باید بست
که دگر دل دزدها
نبینم دل شاد است
دل بی چاره ی من
همه را از یادم
بزودی میبرم
که بگم دل شادم
نمردم در عشقش
من حالا دل شادم
شاعر سید حبیب علمدار